فرستادهفرستاده، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 1 روز سن دارد

فرستاده ای از آسمان بی کران رحمت

اکنونیات ما و فاطمه

به خودم خرده می گیرم، که چرا بعضی وقتها این قدر کم کار می شوم، با اینکه کنار تو بودن یکی از شیرین ترین لحظات زندگی ام را رقم می زند..  خدایا این لذت ها را برای خودت خالص کن و ما به بلوغی برسان که از غیر تو طلب رفع حاجات نکنیم.. فاطمه جان حالا که یک سال و 9 ماه و 30 روز ات شده میتوانی بیست و پنج کلمه به زبان بیاوری: پسته، ماشین مامان و بابا و دد و به به، برف، موتور، بازی، توپ، تاپ تاپ، چشم، دل، دست، پا، بوس، دیدی، بده،‌ بگیر، دستشو (دستشویی)، ای شده، ماماجی باباجی(جی یعنی جون)، ایان شد(اذان شد)، الله، نیا، کلید، شلا(شلوار)، آها، خب، حالا، شو‌(شکلات)، شیر، گو (گربه) سگ، هاپو، کواک کواک، پله، شوت، پاشو، پلو، خاله عمو ...
24 فروردين 1396

تحمید فاطمه ام

فاطمه جان حالا که 18 ماه از عمر مبارکت سپزی شده،  بیش ار هر وقت دیگری دوست داشتنی هستی؛ جدای از شیرینی کودکانه ات،  جدای از خنده ها و گریه ها، حرف های نصفه و نیمه، رفتارها و خلقیات و خلاقیت هایت،    از این که فاطمه دارم از این که پیش از تو چیزهایی که بود این ها نبود،  خوش حالم من از کنار تو خندیدن، بازی کردن،‌ تجربه کردن، دیدن دوباره و دوباره عالم،‌ احساس کردن خدا در همه چیز... خوب م. و دیگر برای برگشتن به گذشته هیچ شوقی ندارم! من مایل به آینده ام در ظرف اکنون. و این زخداد با شکوه برای من،‌ به برکت وجود مبارک تو بوده و هست...
19 دی 1395

بعد مدتها است اما نه!

حالا حدود نه و ده ماهت شده.. این روزها دفتر و قلمم جمع نشده.. می نویسم برایت.   این روزها بزرگ که می شوی حس ترس برم می دارد. نزدیک نه ده ماه است که با تو متولد شده ام. بدی هایم کم شده اند؟ بر خوبی هایم افزوده ام؟ عجب قیامتی به پا کرده ای فاطمه..   حالا چند تا دندان داری دست می گیری و راه می روی. می خندی و میفهمی و بازی می کنی به حرفهایمان گوش می دهی. خانه و وسایلت را می شناسی پشت سر پدرت گریه می کنی.   بودنت چقدر شیرین است. و خدا رو شکر که تو حالا هستی.. نه یک لحظه زودتر و نه یک لحظه دیرتر..   به برکت بودن...
25 اسفند 1394

فکر کن...!!

چیزی که شنیدم چند روز پیش هنوز باورم نمی شود. کسی به نقل از آقای اخوت می گفت که هیچ چیز به اندازه باور مادر در تثبیت صفات فرزند موثر نیست. نباید هر جا پیش هرکسی از صفات منفی فرزند گفت. که گذرا بودن آن صفت را در او حذف کرده وآن را دائمی می کند!! اگر مادر باور کند که نوزادش یا کودکش یا نوجوان و جوانش فلان صفت را پیدا کرده است و دارد پس فرزندش آن را دارد! . وای هنوز هم بهش فکر می کنم میخکوب می شوم!!
27 شهريور 1394

برای دیروز که چشمانت از درد، تر شد...

برای اولین بار به زمین افتادی.. حال خیلی بدی بود برایم. اولین بار بود که انگار زمین می خوردم هراسی که به گریه بدل شده بود با تمام وجودت از صورت کوچک و زیبایت فریاد می شد. قلبم از حرکت ایستاد انگار.  و من به حقیقت آنجا دعا کردم که آرام شوی. و اصلا نمی دانستم که به جز در آغوش کشیدنت چه کار دیگری می توانم بکنم. و تو انگار که شانه ام را برای ابراز دردت تنها مونس یافته باشی، با تمام وجود گریه کردی. . سخت تر آن بود که.. دیگر هیچ وقت تو را آنگونه که بلند کردم، بلند نمی کنم.. . این اولین بار بود که احساس کردم در قبال تو چقدر پرم از احساس و عطف و وابستگی... ...
16 شهريور 1394

اخلاق فاطمه ای2

بیشتر اوقات ب جایی خیره میشوی و میخندی.. گاهی کسی در این خنده شریک است وگاهی نه! گوشه ای از نگاهت ب لبانت طعمی از تسنیم می بخشند   و تو هر لحظه مشتاق رسیدن ب طعمی از همراهی مقربین.. مزاجه من تسنیمتسنیم.. ختامه مسک.. و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون . . با هر خنده ات من... السلام علیک یا صاحب الزمان..
27 مرداد 1394

حالات تو این روزها 2

وقتی که دلت درد می کند با صلوات فرستادن بهتر می توانی تحمل کنی. برایت صلوات می فرستم.  وقتی که گرسنه ای با سوره تین خوبتری . برایت سوره تین می خوانم. با چاشنی سوره حمد. روزها اگر با هم چهار قل نخوانیم و یک آیه الکرسی، انگار روزت شب نمی شود... با هم حتما باید روزی یک بار به امام حسین علیه السلام، سلام بدهیم.  این ها همه به کنار.. از همه قشنگ تر این است که  چقدر دلنشین و دوست داشتنی، با صدای لالایی پدرت، روی شانه هایش شل می شوی و به خوابی عمیق می روی.. .  
16 مرداد 1394

بدون عنوان

آدم با نوزاد احساس خاصی دارد. یک جور حالت آرامش مثل وقتی که میروی مشهد یا امامزاده یا این جور جاها.. ملکوت خاصی دارند بالاها را می پایند دستشان چیز زمینی نمیگیرد قلبشان بی صبرانه می تپد اگر بی قرارند بی قرار امامشانند هرکسی باشد پیش این طور حالاتی آرام میشود.. انگار کنار فطرتتی. فطرتی که مدتهاست نیست.. این روزها سوره شمس زیادتر یادم را زنده میکند.. سوره فطرت و عقل و امام...
14 مرداد 1394

کار این روزها.. 14 مرداد 94

چند روزی است که شبها بیداری.. وما هم همراهت... خب آدم باید یاد بگیرد بجز شب قدر هم بعضی شبها شب زنده داری کند😉 . به این نتیجه رسیدم که واقعا واقعا و واقعا بچه ها کاری میکنند که ماها تک تک نقاط ضعفمان را اجبارا و توفیقا درست کنیم. اگر نکنیم هم نمیشود!
14 مرداد 1394

به بهانه چهل روزگی

هشت روز از 40 روز گذشته.. و هر روز می خواهم برای این چهله چیزی بنویسم.. و هر بار به برکت بودنت اصلا فرصتی برای ثبت پیدا نمی کنم.. نمی دانم این روزها را چه کسی ثبت می کند. نمیدانم این لحظه ها برای چه کسی خواندنی تر شنیدنی تر و دیدنی تر است.. این ها همه لحظه های عمر تو اند که می گذرند. هر بار که تو را در آغوش می گیرم، کاری برایت می کنم یا غیر آن، فکر می کنم به این که تو چقدر برای خدا عزیزی که آدمها را به به تو رئوف کرده، آنها را مسئول رتق و فتق امورت می کند، بی آنکه... هربار که می بینمت دنیای غریب این روزهایم با تو را مرور می کنم. و هربار از یاد نمی برم که تو هر لحظه محبتی برایم افزون کردی و و هر روز عاطفه ای را در من روشنتر ...
11 مرداد 1394